غمیاد ( نوستالژی) یعنی اینکه:
ذهنت – الآن که تشنه اته – بجای اینکه بره سر یخچال بره سراغ لیوان بلوری ساده و لب پریده ای که آقا رضا – با اون صورت پاکتراش شده همیشگی و هیبتی که تو رو یاد کبوتر میانداخت- همراه قهوه ترک سر میزهای قهوه ای-سفید کافه نادری میگذاشت جلوت . بعد هم یاد سقف بلندش بیاندازدت. پنجره های کشیده عمودی تو اون گودی نیم دایره ای دیوار چاق کافه که جای مورد علاقه ات بود .پشت پنجره ها چه حیات دراندشت دلگیری بود . دور از هیاهوی خیابون جمهوری رو به اون حوض درب و داغون و درختهای نامرتبی که سالها باغبونی به خودش ندیده بود . تابلو آبی رنگ زهواردررفته ای که رفتن تو باغچه و حیات رو ممنوع میکرد. ( راستی چرا همیشه هر جا میرفتی تو اون “آبادشده” واسه یه تفریح سالم، بهت امر و نهی میکردن که فلان کار سالم دیگه رو نکنی یا بکنی ؟ ) حیات از نظر کافه که نه ؛ آخه کافه نادری بالذاته خوب بود ، از نظر اونایی که تابلوها رو نصب میکنن ،اخطار میکنن ، نرده میکشن و رو درها قفل میزنن ؛ از نظر اونها حیات کافه ناردی فقط راهرویی بود که تو رو به دستشویی های زیرزمین میرسوند. دو تا یورینال مردونه رو که با یه پارتیشن کوتاه از هم جدا شده اند رو هم لابد همونها سالها پیش از حیض انتفاء خارج کرده بودند …
به خودت که برمی گردی می بینی ذهنت کافه ،قهوه ، حیات ، حوض ، دستشویی ، عقده های سرکوب شده ات و خلاصه هزار و یک چیز خوب و بد دیگه رو در نوردیده و تو هنوز تشنه ای .تشنه و غمگین وهزار کوفت دیگه. در حالیکه چند لحظه پیش فقط تشنه ات بود .
باید زودتر بری سر یخچال تا سر و کله کاسه سفالی لعابی لاله جین با یخ سفیدی که تو آب اش غوطه میخوره ، لب پاشویه حوض نقلی زیر زمین آقا محسن اینها پیداش نشده …

 

شیر آب

با اکراه دست برد به شیر آب . بدون اینکه بازش کنه دستش روش می مونه . سرش آروم به پائین خم میشه و چشماش رو می بنده . آخرین تصویری که تو ذهنش جای پا گداشته ، قرمزی  زنگ دور جاهک سینکه . خیلی وقته که شیر چکه میکنه برای همین هم با زور بستنش دیگه عادت شده . آروم ولی با فشار شیر آب رو باز میکنه . یه مشت آب سرد به صورت کمی به خودش میاره .چشماش رو باز می کنه … خوردگی سینک سر جاشه …

گویند زن موسی در آرایشگری بانوان یهود ید طولایی داشت ؛ بطوری که نقل است موچین اش را به  پیشانی هر زنی نزدیک میکرد ، ابروهای به هم پیوسته اش به اذن خدا ، در طرفت العینی صفا می یافت … برخی راویان اهل سنت موچینش را از جنس چوب دانسته اند… الله اعلم…

گروتسک

این که آدم غزه را قزوین بخواند را جمع که بزنی با خاطره تپق های ریز ودرشت همان آدم ؛ هم به این معنی میتواند باشد که از سواد بهره هوشی کافی نبرده و هم اینکه وجدان را تعطیل کرده و هر خزعبلی را که جلویش بگذارند با قیافه حق به جانبی بلغور میکند. حالا این ها را بگذاری پهلوی باقی جانوران بیست و سی و صدای لرزان حیاتی و باقی خاطره های پر شمارت و بگذاری روبروی آقای افشار که موهایش به سرعت جلوی چشم تماشاچی هر روزه سفید وسفیدتر شد و گویا بی سر و صدا بعد از انتخابات عطای ” ننگ ما” را به سیمایش بخشیده ؛ میتوانی فکر کنی که همه جوره میتوان زندگی کرد. با تن دادن یا بدون خود فروشی. این انتخاب ساده سلامت و عافیت یا وادی خطر .

دو سه روز پیش مردم استرالیا که برای هر منظور بشر پسندانه ای یک تشکل غیر دولتی یا دولتی آن را دارند ، آن لاین در سایتی مشابه این سوگند خوردند که هیچگاه دست روی زنی بلند نکنند و بیست و پنج نوامبر را به روز حذف خشونت علیه زنان گرامی داشتند .کروبی ، شیخ شجاع ؛ در مصاحبه ی اخیرش با تلوزیون هلند هم اعلام کرد خشونتی که در برخورد با مردم معترض خصوصا ” خانمها” صورت گرفته بی سابقه بوده است و حتی در زمان شاه هم نظیرش دیده نشده بوده . باید همه چیزمان برعکس این کفار باشد ،نه؟ این برعکس بودن هم که یکی از زمینه های عیان طنز است. واقعا بذله نیست ضبط مدال نبل تنها برنده کشورت ؟  خوشبختانه پیشرفت ها در همه زمینه ها چنان شتاب گرفته که به زودی خنده عصبی مردم ایران را به یکی از شاد ترین اقوام بشری که هر روزه در محیط گروتسکی زنده زنده، زندگی میکنند تبدیل خواهد کرد . شاید برای همینه که هیچ از طنز تلخ شعارهای این دوره خوشم نیومده .

KISS premise

پنجره سایه بانی شده بوسیله سایه بانهای متحرک و ثابت

… ماکت یک به بیست پنجره رو به حالت عمودی گرفتم روبروش و ریسمون و کشیدم بالا. براش توضیح دادیم که :این حالت جمع سایه بونه و توی شب اینجوریه و هم سر و صدای بیرون رو کم میکنه هم نور مزاحم رو میگیره هم توی شب نمیگذاره انرژی هدر بره و …
سیستم سایه بون پایین هم اینه که اینجوری بسته و باز میشه … این خاصیتهارو داره که … و سرآخر هم اینکه وقتی روی هم تا شد تالاپی میافته پایین و افقی وامیسته و میشه بالکن هر اتاقی و یه میله ای هم باید فکرش رو بکنیم که بعدا بیاد و دستانداز این بلکن …

لیندسی که حوصله اش سر رفته توی حرفت میدوه که : ” ما یه قاعده داریم بهش میگیم KISS ! اونم یعنی که … و شروع کرد به نوشتن کلمات مخفف شده :  !Keep It Simple Stupid

پیاده روی و سر سرسری

اینجا و آنجا پر است از معماری های ساده و معقولی که بیش از هر چه وامدار کاربری شان اند تا هر خودنمایی ظاهری. اقتصاد ساختمان و کارایی آن سایه بر هر خلاقیت معمارانه انداخته است و کم وبیش روح واحدی را بر ساختمان های گونه گون هرجای شهر میبینی. این تیغ دولبه هم از جنس همنوایی و هارمونی میتواند باشد هم از جنس کسالت و ملال . تا به چه دیدی بر آن بنگری.
یک ) ساختمان حاظر به گمانم بخشهایی از بیمارستان محله مان است. ما که پیاده به این قسمت ناشناخته اطراف خانه قدم گذاشته بودیم بیش از این چیزکی نکاویده برگشتیم. همیشه هم که این دوربین نسبتا سنگین همراه نیست. پس درسی و نکته ای گرفته و ادامه راه .picture-0801

شهر سیدنی پر است از پستی و بلندی و تپه ماهور که فراخور استفاده (مثل این خیابان) یا صافش کرده اند یا دست نخورده رها.خیلی مواقع به خودم میگویم اینهمه شیبها و جهات مختلف را چگونه با این عناصر محدود * طوری به هم رسانده اند که آبهای سطحی و مسیر های پیاده و سواره و غیره را همه به جای خود حل کرده اند. بگذریم .
درس این ساختمان معقول هم برایم این بود که خردک شکل زمین پیرامون ساختمان را دست نزده اند(یا با بد بینی تمام ، جعل کرده اند) و اینگونه بنای مدرن و ماشینی را بر بستری به این مایه طبیعی قرار داده اند. کار چشم نوازی که بسیاری بناهای عمومی یا خصوصی به هر مقیاس  و مایه رعایت کرده اند.

BlackTown Hospital

 

 

دو) این هم عکسی از خودمان. لوکیشن چندان جالبی نیست. اما نکته اش این است که موهای خود را خودمان کوتاه کردیم و بانو نیز کمی آن پشت هایش را صفا داده. زندگی دانشجویی که کفاف دستمزدهای 15 تا 35 دلاری سلمانی های اینجا را نمیدهد. راستی اینجا سلمانی ها هم مختلط و بی در و پیکرند! یک چیز زنانه دارند که آن هم مغازه های مانیکور و پدیکور است که خیلی هم طرفدار دارد … بگذریم باید مفصل به انواع مشغل و دکاکین سرویس دهنده به ظاهر و باطن انسانها بپردازم. دفعه بعد که انشالله کچل کردیم هم عکس آن را میگذاریم.

قضیه دست

آدم اینجا دستش باز است اما دستش از خیلی چیزها کوتاه شده . دست بازی داری که به جایی نمیرسد .
دستت باز است اما به آه باران شجریان نمیرسد . دستت باز است اما به دست یاری به دهان خودت ، به دامن آشنای مادرت و هزار جا و چیز دیگر نمی رسد.
خوب ؟ حالا چه ؟ دست دست میکنی تا این نیز بگذرد؟

تجربک دو: همگروهی های ناشناس Fun & Yuji

Nakagin Tower : 1st Metabolist Capsule Tower in Tokyo. Kishokurokawa 1972

اینکه همگروه شوی با دو تا از آدمهایی که نمی شناسیشان و هر کدام از دنیایی دیگر آمده باشند هم تجربه ای بود که تقریبا به خیر گذشت.
فان را که نگاه کنی بچه ای است نه آنچنان تو دل برو نه آنچنان ضهله بر. به قول یوجی(دیگر همگروهی) که برای سارا و من درد دل میکرد ، بچه دهات که نه، شهرستانی است . جایی در اطراف، آن هم از هنگ کنگ . این است که به تحلیل یوجی شخصیت آرام و کم جنب وجوشش را میتوانی توجیه کنی. انگلیسی را با لهجه نزدیک به چینی صحبت میکند. بعضی چیز های ساده را هم که میگوید نمی فهمی. برخی چیزهای ساده را که میگویی هم نمیفهمد.بعضی چیزهای ساده را هم که میفهمد آنچنان هیجان زده میشود که خنده اش بند نمی آید! همیشه این تصویرش را به خاطر می آوری که نشسته است بقل دست تو در محضر استاد Lindsy Johnston و دارد میخندد. آن هم خنده ای که بی بزرگ نمایی چند دقیقه ای طول میکشد. فقط به این جمله که استادت گفته :
Its a little cold here, isn’t it?
و به واقع زیر تهویه مطبوع نشسته ای و کمی سرد است ! یعنی کوچکترین لطیفه ای در کار نبوده است. به هر حال فان ، تک نفره تلقی خودش را از قضایا دارد و تو از حیران و عاجز از کمترین تغییر. اهل هیچ چیز عمیق تر از دو سه میلیمتر نیست. عهده دار ارائه کار شده است. بگذار بگویم : پروژه بررسی موردی برج کپسولی کیشو کوروکاوا در توکیو بوده تا از درس هایی که میگیریم به همراه درسهایی که سایر گروهها میگیرند، در طراحی موضوع این ترم استفاده کنیم. باری، حال که خواسته است کاری بکند ، مانع نمیشوی . از روی ادب یا حجب یا استیصال ، هر چه که هست خودت را رها می کنی به دست تقدیر. سارا هول برش داشته که کار را –که نتیجه همه گرد آوری ها و این در آن در زدن برای اطلاعات این ساختمان چهل ساله کرده ای – خراب نکند. من هم دلداریش میدهم که همان که به ما پذیرش داده ، لابد نمونه کارهای این را هم دیده و پسندیده پس بهتر که به این غریبه اعتماد کنیم.(چیزی که در دل خودت هم سراغی از آن نیست). از کجا معلوم که کارش از ما بهتر نباشد. کم کم با او بیشتر آشنا میشوی، وقتی کتابی از کارهای کوروکاوا یا آرشیگرام به او پیشنهاد میکنی تا ببیند و در کار ها اثرش را بیاورد ، تنها سری تکان میدهد و میخندد! بی آنکه حتی دستش را برای گرفتن کتابهایی که به زحمت پیداشان کرده ای دراز کند.

اما حکایت یوجی چیز دیگریست. او هم بچه شهرستان است . جایی اطراف ناگویا که اتفاقا برای Lindsy و یکی دیگر از بچه های هم استادی آشناست. یوجی خود را ،به لطف گذراندن دوره کارشناسی اش در شهر بزرگ سیدنی ، از آن دیگر شهرستانی جدا بافته میبیند. وقتی میگویی از ایران آمده ای برای تو هم قیافه ژاپنی اش را میگیرد . به سارا میگویم مرا یاد بابای هانیکو میاندازد. کوجیرو یی که به سبک بچه های هنری خودمان لباس جین چروک و پاره میپوشد ، ریش یک خط در میانش را آنکادر کرده و کبفی به سبک خورجینهایی که پایین میدان ولی عصر دیده ای روی دوش دارد. شاید شبها در خانه اش که نمی دانم کجاست شمشیرش را هم از قلاف بیرون میکند و صیقل میدهد.
از اینها که بگذریم ، زیاد کاری نیست . شاید قابل نمی داند.از معدود آدمهای اینجاست که کلاس را دودره میکند. اهل ریاست گروه است نه کار در گروهی که رئیس ندارد.(چون نمیخواهی برایش رئیس بازی در آوری) . به موقع سر جایش می ایستد و میگوید مثلا باید زیر ماکت میزی بهتر از این باشد. ولی بیشتر از رهنمود و غرغر از او انتظاری نیست. خلاصه چون مجبوری در گروه چهار نفره کار کنی ، بیخیال میشوی و میگویی یک طور میشود.که میشود کاری که چندان خوشایند تو نیست و همان ایرادهایی را دارد که تو میدانی و استادها به گروهت گوشزد میکنند.

خوشبختانه این کار که تمام میشود از این به بعد دیگر کارها در گروه های دو نفره است. با هم گروهی دلخواهت و استادی که به موقع باید بیشتر از او بنویسی: لیندسی جانستون بزرگ.

تجربک یک

 

اینجا بر خلاف آنجا که از آن آمده ایم نوشیدنی الکلی را فقط از مغازه های خاصی (Liquor Shop ) میتوان خرید . آن هم با نشان دادن گواهی نامه رانندگی معتبر یا پاسپورت و یا سایر مدارک مشابه رسمی تا ثابت کنی بالای بیست و پنج سال سن داری و احتمالا به لحاظ قانونی جنبه لازم را .

دراینگونه مغازه های ضاله قرفه و قفسه ای هست به نام شهر زیبای شیراز،مملو از محصولات بریزبین استرالیا و شهرهای دیگر فرانسه و سایر بلاد کفر . این طور که معلوم است ما هم به دنیا چیزهایی هدیه کرده ایم . اگرچه حافظ اش را نشناسند اما شرابش را میشناسند و گویا برای خود طرفدارانی نیز دارد که در این مکان مقدس صاحب قفسه و مقام و درجه اعلا شده است . باری به یاد وطن شیشه ای شراب شیراز گرفتیم ( آن هم از نوع ارزان و دانشجویی اش را که فقط 5 یا 6 دلار قیمت داشت و ساخت استرالیا است) . آنوقت یاد آن شراب دست سازهای آقای ن افتادیم که این اواخر دو شیشه ازش گرفتیم هر یک 25 هزارتومان یا چیزی بیشترک . یادش بخیر آخری را مجبور شدیم بیش از یک لیوان که تهش مانده بود را به خورد شوت زباله بدهیم تا موقع خداحافظی از اقوام و تبعا روبوسی های مربوطه بوی شراب ندهیم . خربزه هم که نداشتیم در دهان کنیم .

داد و فغان از اینهمه فرصت سوزی که در کشور ما میشود.

پی نوشت : خیلی حال کردیم در آستانه سی دومین سال زندگی پیش رو ، فروشنده ازمان پاسپورت خواست به گمان اینکه مبادا زیر بیست و پنج باشیم!

تبش قلب

نشسته ای که در این تاریکی که سکوت را چند برابر میکند ، صدای دینگ دانگ آسانسور خبر میدهد که کسی یه مقصود خودش: طبقه ما رسیده است . انتظار داری یا نداری قلبت هری میریزد پایین . کنسرو لوبیای شیرینی که باب دندانت نبوده و با کلک آبلیمو به خورد خود میدهی را کناری میگذاری . کمی صبر میکنی و هیچ کس با تو کاری نداشته است.

باید جواب تلفن مادر را میداده ای که وقتی کلاس داشتی زنگ زده بوده است . فردا پنل باید ارائه کنی که با این زبان هندلی گذاشته ای تا صبح در ترن بهش فکر کنی. کلمه ها و ترکیبهای تازه را هم که هنوز از هفته پیش نخوانده ای. به سیامک که زنگ نزدی . گازخانه را هنوز هم با شرکت اوریجین قرارداد نبسته ای. ناهار برای فردا برنداشته ای. هنوز معجزه ای که به آن اعتمادی نداری رخ نداده و از درسهای امروز هم طرف آنچنانی نبسته ای( به زبان ساده هنوز لهجه این استاد هندی و آن استرالیایی و … را درست نمیفهمی. تازه همه اش هم که لهجه نیست ). به خانه هم از ترس دلتنگی های بعد از آن چند شب استکه زنگ نزده ای . عید دارد می آید و هیچ حس خوبی نداری . سیگارهای معاف از مالیات که از ابوظبی خریده ای هم که فقط سه  بسته داری. همین حالا هم تاب مقاومت در برابر خواستنش نداری.ساعت را کوک نکرده ای ، باید زودترهم بخوابی که سر کلاسهای فردا چرت نزنی. یک مقاله در باب تاریخ معماری، یکی هم برای تکنولوژی های نو باید بنویسی . کتابهای درسهایت را نه خریده نه خوانده ای. کلاه ایمنی و سایر وسایلش را برای بازدید های کلاس تکنولوژی نخریده ای .گواهی نامه ات را ترجمه نکرده ای. پول یخچال دست دوم سیامک را هم نداده ای. هنوز حتی آدرس کنسولگری را هم نداری چه رسد به وکالت دادن که ماشینت را که آنجا جا گذاشته ای برایت بفروشند و پولش را به این همه زخمهای ناصور بزنی . راستی این اینترنت را چه طور حساب میکنند نکند از حد دانلود بالا بزنی پول اضافه اش را دولا پهنایی که اون پایین قراردادش نوشته از تو بگیرند. اصلا چهطور ندانسته این قرار داد کوفتی ترکمان چای را آنهم دو ساله برای این تلفن و اینترنت به تو بسته اند . راستی چقدر موضوع ننوشته داری . اگر سر خطشان را جایی پیاده نکنی بعد از بیات شدن ، فراموش هم میشوند…

خوب؟ حالا باز هم تپش قلب داری؟

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.